تبليغاتX
روزگار کودکی

روزگار کودکی

دل نوشته های مادر و دختر

برچسب‌ها: پست ثابت
+نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت0:9توسط مامان نوشین |
عید مبارک
سلام نازنین دخترم....

بالاخره راهی پیدا کردم...خیلی وقت بود که دنبال یه راه اساسی بودم برای ارتباطات....

بالاخره یافتم.....میگن جوینده یابندس هاااااااااا بیخود نمیگن.....با همراه اول و بلوتوث و .........

بالاخره وصل شدیم.....حالا از کجا بگم؟کلی چیز برا گفتن دارم....اول از همه اینکه لاغر لاغر شدی

اصلا غذا نمیخوری....جونم رو به لب میرسونی تا یه لقمه بخوری اما اشکال نداره....

دیگه  اینکه امسال سومین عیدیه که سه نفریم و من خیلی خوشحالم.....خوشحالم که تورو دارم ...

میدونم یه جورایی خودخواهیه بودنه تو  و شادیه من....اما تقصیر من تنها نیست

از روز اول و ازل همین بوده خانواذه ها برای شادیه خودشون بچه دار میشدن بدون توجه به آینده و ...

از این حرفها که بگذریم خانمی شدی برای خودت.....تو کارهای خونه کمک میکنی....

عاشقه ظرف شستنی...جاروبرقی و خلاصه به قول خودت تمیزکاری.....

راستی یادم رفت بگم اسفند ۱۳۹۰ نوشین خانمی برای اولین بار سوار هواپیما شدی خیلی برات جالب

بود و کلی ذوق کردی....حالا تو یه فرصت مناسب عکسهای مسافرت و شن بازی هات رو میذارم خیلی

بهت خوش گذشت و از همه مهمتر....گوش شیطون کر مریض نشدی.

وقتی از یه چیزی خوشحال میشی میگی هووووووووووووراهینااا

آرزویم همه خوشبختی توست دردونه دخترم.....

عید همه مبــــــــــــــــــــــــــــــارک

+نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت4:11توسط مامان نوشین |

سلام به دردونه دخترم

چند وقتیه که نشده بیام و برات بنویسم....به هزار و یک دلیل...

اول اینکه خونه ی جدید هنوز تلفن داره...فکر کن تو عصر تکنولوژی تلفن نداشته باشی....

دوم اینکه مامانی دوباره دانشجو شده...فکر کن....سر پیری و معرکه گیری....

سوم اینکه مامانی تنبل شده..........اما باور کن واقعا وقت کم میارم...درسهام خیلی سنگینه...

از همه ی این دلیل تراشیها که بگذریم دیگه خانمی شدی برای خودت.....

تو مهد نمونه ای...شعرهای زیادی یاد گرفتی و کلی دوست پیدا کردی...

دووگلوها(دوقلوها) عباس و امین و نگین و فرمیاز(فرنیاز) و البته کیانا که یار و شفیق نوشین خانمه

شعر صد دانه یاقوت رو میخونی و کلی شیرین زبونی میکنی...خاله های مهد رو خیلی دوست داری اما از وقتی مهد میری خیلی مریض میشی...

به مدیر مهد میگی خانم سَوید(خانم موسوی)

دیگه چی بگم؟واقعا یادم نمیاد...دوباره باید یادداشت بردارم از شیرین کاری هات...

بعدا نوشت:مامان در رو بندم:مامان رو بستم.

بریم اشکمونه:بریم آشپزخونه.

اتوسو:اتوبوس

 

+نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت17:36توسط مامان نوشین |
خاله فاطی می نویسد :
سلاااااام  به اصرار خواهر جان اومدیم اینجا رو اپ کنیم :)

فعلا خیلی تو گیر و دار اسباب کشی هستن و ... هنوز وسایل ارتباطیشون وصل نشده :))

اما دسته گل های نوشین خانوم همه جا پپخش میشه !!!

از شنبه تشریف فرما شدن مهدکودک !! روز اول که رفته اومده به مامانش گفته بات قهرم !!چرا تنهام گذاشتی ؟؟!!!

اما امروز (چهارشنبه) انگاری مثل بچه ادم رفته سر کلاس و دوست پیدا کرده !!

مامان جونش واسه اینکه مثلا هنونه بذاره زیر بغلش بهش میگه وای من چه دختره خوبی دارم !!! نوشین خانوم در جواب: خیرشو ببینی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :o یعنی این فسقلی رو باید یه لقمه چپش کنم :))

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت18:50توسط مامان نوشین |
عنوان نداریم
 

سلام سلام صد تا سلام  به نوشین خوشکله ی خودم

همیشه فکر میکردم اینقده مامانه رمانتیکی هستم که نذارم هیچ شیرین کاری و اتفاقی از دستم در بره و حتما همه رو ثبت میکنم اما چند وقتیه بدجوری قاطی ام نه که عصبانی باشم یا حال و هوام ابری باشه نه خدا رو شکر تا تو رو دارم غم ندارم اما یه جورایی اصلا حس و حال ندارم...

وقتی به یه اسباب کشی جدید فکر میکنم تن و بدنم شروع به لرزیدن میکنه با این همه دوست دارم زودتر تر تر تر بریم خونه خودمون و تکلیفمون معلوم بشه...کلا وقتی یه کار عقب افتاده دارم نمیتونم بشینم چه برسه به اینکه یه پا در هوا باشی و ندونی کجا چه خبره....

مامان پری اینا هم بنایی دارن ....دارن کف خونشون رو سرامیک میکنن و کل کاشی سرامیکهای حمام و دستشویی و آشپزخونه رو عوض میکنن..فعلا جایی برای موندن و خرابکاری و گشت و گذار نداریم...

خاله مریم اینها هم اومدن و رفتن ...کلی سوغاتی گیرت اومد یه عالمه هم سهیل رو اذیت کردی....

عمه جون جون خودم هم اومد و یه عالمه لباسهای خوشکل برات اورد پیراهنها رو یکی یکی میپوشی میگی مامان نینای بذار نوشینا باید برقصن(اشاره به خوشکلا باید برقصن) میگم کی برات اورده میگی عمه مامانم عمه کویتی

جونم بگه برات که فعلا داریم انگلیسی با هم کار میکنیم تا ده رو کامل و بی عیب و نقص میشماری خیلی دوست داری یاد بگیری مدام ازم میپرسی این چی میشه اون چی میشه.بعضی وقتها خیلی چیزها رو خودمم نمیدونم......

بابایی گفت حالا که اینقدر علاقه نشون میدی بهتره بریم و پرس و جو کنیم و یه وسیله کمک آموزشی یراش بخریم.....رفتیم با اعتماد به نفس کامل تو یه مغازه که محصولات آموزشی داشت از سه ماه تا ۹۹ سال...خیلی جالب بود....دست آخر یه مجموعه کامل آموزش انگلیسی برداشتیم که سی دی و کتاب و فلش کارت و همه چیز تموم بود....وقتی خواستیم حساب کنیم گفت قابل نداره ۳۲۰ هزار تومان...

قیافه ی بابایی دیدنی بود.....اون روز نتونستیم بخریم دروغ چرا؟؟کل پول من و بابایی روی هم ۱۰۰ هزار تومان بود اما بابایی خیلی جدی گفت که حتما همین ماه برای دختر کوچولوش این مجموعه رو میخره...

عاشقتم دختر کوچولوووووو

یه عالمه عکس هم هست که با این سرعت هندلیه اینترنت فعلا نمیشه آپلود کرد....

پی نوشت:دو روزیه که مدام سرگیجه دارم نمیدونم چرا؟؟؟؟

پی پی نوشت:فردا میخوام اولین کله پاچه ی زندگیم رو تنهایی بپزم.....فکر کن.........

+نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت2:2توسط مامان نوشین |
*