روزگار کودکی

دل نوشته های مادر و دختر
روز پدر مبارک
بابا علی و  نوشین خوشکله رفتن  گردش و از قرار معلوم کلی خوش گذروندن

حالا بشنوید از نوشین که با کلی ذوق داره برام تعریف میکنه که چکارا کرده:

مامانی مامانی بشین تا برات تعریف کنم خوب؟"آب دهنشو قورت میده"رفتیم یه جایی

نزدیکه یه پلی بود "رو به باباش"اسمه پله چی بود؟"قبل اینکه بابا حرفی بزنه"

آها خودم یادم اومد پل وحید"رو به باباش"درسته؟"منتظر تایید نمیمونه با هیجان بلند میشه"

از تو زمین آب میومد بیرون یه دفعه ای میومد "با صدای بلند"اینقده حااااااااااااااال داد

خیلی باحال بود....گریه نکنی ها تو هم میبریم....بستنی هم خوردیم ....

میگم خوش به حالت چه بابایه خوبی داری چه مهربونه

"یه نگاه عاقل اندر سفیه مبکنه و میگه"غصه نخور همسره تو هم هست خوش به حاله تو هم هست.

یعنی الان من موندم چی بگم.......

به افتخاره همه ی باباهای خوب دنیا ........

بابا علی جون بابا کوروش جون بابا جان جون روزتون مبارک

امیدوارم همیشه شاد و سربلند و سلامت باشید...........

+نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1391ساعت1:41توسط مامان نوشین |
ما
  46 روز دیگه  دخترکم سه سالش تموم میشه  .

دلم میخواد سعی کنم بهترین مامان ِ دنیا باشم اما بلد نیستم.....

دلم میخواد بهترین دوست و رفیقت باشم اما نمیدونم میتونم یا نه....

دلم میخواد اونقدر بهت عشق بدم که هیچ کمبودی حس نکنی تو این مورد هم درموندم...

حس میکنم گاهی زیاده روی میکنم گاهی کم کاری میکنم ...نمیدونم نمیدونم....

واقعا نگرانم ...نگران آینده ....نگران جامعه ی پیش رو....

بیشتر از همه نگرانه اینم که نکنه روزی بیاد که فکر کنی من در حق تو ظلم کردم که تورو به این دنیا دعوت کردم

دلم خوشبختیت رو میخواد دلم سربلندی و قدرتت رو میخواد ......

دلم نمیخواد هیچ وقت شکست بخوری اما اگه روزی هم زمین خوردی دلم میخواد قوی تر و محکم تر بلند بشی

دلم خیلی چیزهای خوب میخواد اما خوب میدونم زندگی بالا و پایین داره...

میدونم زندگی قصه ی غصه داره....قصه ی شادی داره ...قصه ی تنهایی داره...

بهتر از هر کسی میدونم زندگی هزار و یک بازیه تلخ و شیرین داره...

این روزها بیشتر از همیشه حس میکنم مامان شدم ......

این روزها تو حواست به همه چی هست...همه چیز رو میبینی همه چیز رو میشنوی و مدام سوال میپرسی

بیشتر وقتها نمیدونم چی جواب بدم...به رنگها خیلی توجه میکنی و هی میپرسی این چه رنگیه اون چه رنگیه

اگه یه رنگی از یه خانواده ای باشه مثلا خانواده ی صورتی "واقعا نمیدونم چه رنگی بود" و من بگم این صورتیه

اخمهات رو میکنی تو هم و میری لباس واقعا صورتیت رو میاری و میگی "نه این صورتیه"

خلاصه اینکه جدیدا به رنگها و کلمات انگلیسی گیر دادی....هر چیزی که به ذهنت میاد رو میپرسی چی میشه

از همه ی این حرفها که بگذریم منم مثل همه ی مامانها فکر میکنم تو باهوش ترین دختر دنیایی....

دوست داری با من درس بخونی ....منم میخونم و برای تو تکرار میکنم

تمرین حل میکنم و تو نمودارهام رو رنگ میکنی.خیلی استرس امتحان دارم این ترم درسهام خیلی وحشتناکن

کوانتوم پیشرفته 2 و حالت جامد پیشرفته و موضوعات دارم....یه جورایی خوندم اما حس میکنم بلد نیستم

از 22 خرداد امتحانام شروع میشه تا 4 تیر...24 تیر هم دوباره یه امتحان دیگه دارم.....خوشحالم که درکم

میکنی خیلی خوشم میاد که مثل یه دختر نمونه کارتون میبینی و نقاشی میکنی تا من درس بخونم...

چند روز پیش به علی میگفتی بابایی بذار مامان درس بخونه ملممش"معلمش"دعواش نکنه....

همچنان مهدکودک میری اونجا رو خیلی دوست داری ولی گاهی قاط میزنی و میگی نمیخوام برم

امروز صبح با گریه میگفتی مامان بیا با بابا بریم یه جای دیگه زندگی کنیم منم متعجب گفتم چرا؟کجا بریم؟

گفتی یه جا که مهدکودک کنارمون نباشه.........دوست دارم دخترک ناقلا

+نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت1:59توسط مامان نوشین |

برچسب‌ها: پست ثابت
+نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت0:9توسط مامان نوشین |
عید مبارک
سلام نازنین دخترم....

بالاخره راهی پیدا کردم...خیلی وقت بود که دنبال یه راه اساسی بودم برای ارتباطات....

بالاخره یافتم.....میگن جوینده یابندس هاااااااااا بیخود نمیگن.....با همراه اول و بلوتوث و .........

بالاخره وصل شدیم.....حالا از کجا بگم؟کلی چیز برا گفتن دارم....اول از همه اینکه لاغر لاغر شدی

اصلا غذا نمیخوری....جونم رو به لب میرسونی تا یه لقمه بخوری اما اشکال نداره....

دیگه  اینکه امسال سومین عیدیه که سه نفریم و من خیلی خوشحالم.....خوشحالم که تورو دارم ...

میدونم یه جورایی خودخواهیه بودنه تو  و شادیه من....اما تقصیر من تنها نیست

از روز اول و ازل همین بوده خانواذه ها برای شادیه خودشون بچه دار میشدن بدون توجه به آینده و ...

از این حرفها که بگذریم خانمی شدی برای خودت.....تو کارهای خونه کمک میکنی....

عاشقه ظرف شستنی...جاروبرقی و خلاصه به قول خودت تمیزکاری.....

راستی یادم رفت بگم اسفند ۱۳۹۰ نوشین خانمی برای اولین بار سوار هواپیما شدی خیلی برات جالب

بود و کلی ذوق کردی....حالا تو یه فرصت مناسب عکسهای مسافرت و شن بازی هات رو میذارم خیلی

بهت خوش گذشت و از همه مهمتر....گوش شیطون کر مریض نشدی.

وقتی از یه چیزی خوشحال میشی میگی هووووووووووووراهینااا

آرزویم همه خوشبختی توست دردونه دخترم.....

عید همه مبــــــــــــــــــــــــــــــارک

+نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت4:11توسط مامان نوشین |

سلام به دردونه دخترم

چند وقتیه که نشده بیام و برات بنویسم....به هزار و یک دلیل...

اول اینکه خونه ی جدید هنوز تلفن داره...فکر کن تو عصر تکنولوژی تلفن نداشته باشی....

دوم اینکه مامانی دوباره دانشجو شده...فکر کن....سر پیری و معرکه گیری....

سوم اینکه مامانی تنبل شده..........اما باور کن واقعا وقت کم میارم...درسهام خیلی سنگینه...

از همه ی این دلیل تراشیها که بگذریم دیگه خانمی شدی برای خودت.....

تو مهد نمونه ای...شعرهای زیادی یاد گرفتی و کلی دوست پیدا کردی...

دووگلوها(دوقلوها) عباس و امین و نگین و فرمیاز(فرنیاز) و البته کیانا که یار و شفیق نوشین خانمه

شعر صد دانه یاقوت رو میخونی و کلی شیرین زبونی میکنی...خاله های مهد رو خیلی دوست داری اما از وقتی مهد میری خیلی مریض میشی...

به مدیر مهد میگی خانم سَوید(خانم موسوی)

دیگه چی بگم؟واقعا یادم نمیاد...دوباره باید یادداشت بردارم از شیرین کاری هات...

بعدا نوشت:مامان در رو بندم:مامان رو بستم.

بریم اشکمونه:بریم آشپزخونه.

اتوسو:اتوبوس

 

+نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت17:36توسط مامان نوشین |
*